ناصر الدين شاه قاجار

35

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى )

امين السلطنه را نشاندم ، دستور العمل دادم و خودم آمدم اندرون و سوار شديم ، خلاصه چاى عصرانه خورده از در باغ هزارخيابان بيرون آمده سوار كالسكه شده رانديم ، از در ديوانخانه عشرت‌آباد وارد عشرت‌آباد شديم . آمدم توى باغ ديدم امين اقدس و اقل بكه و كنيزها و كتاب‌خوان آمده‌اند ، شب اطاق انيس الدوله خوابيديم شب هم مردانه شام خورديم ، اعتماد السلطنه بود ، روزنامه خواند ، مهتاب خوبى بود ، قدرى توى باغ گردش كرديم بعد خوابيديم ، آغا محمد خان با محمد ابراهيم برادرش و باروبنه مىروند كرمانشاه و كربلا به اين جهت كه مىرود اين دو شب پيش ما بود و شب توى اطاق انيس الدوله پيش ما خوابيد . روز جمعهء يازدهم [ شعبان ] : صبح برخاستيم رخت پوشيده رفتم بيرون ديدم محشر كبرى است عمله خلوت و هركس را كه مىخواستى بودند ، وزير خارجه را خواسته بوديم از شهر آمده بود با او خيلى كار داشتم فرمايشات شد ، او رفت نايب السلطنه از شهر آمد با يك خروار كاغذ او رفت امين السلطنه آمد با يك خروار كاغذ جوابهاى او را هم نشستيم داديم بعد امين السلطان و امين الملك از شهر آمدند ، آنها هم يك خروار كاغذ داشتند خوانديم و جواب داديم . امين السلطان رفت شهر بازديد سفرا و غيره بعد رفتيم اندرون ديدم فروغ الدوله ، افسر الدوله ، عزت الدوله ، عفت السلطنه ، منير السلطنه ، و سرور الدوله ، پسر نايب السلطنه ، ام الخاقان ، گلين خانم [ 14 ] اينها همه آمده‌اند ، باز مغشوش شد خواجه اينها همه باز قال مقال بود اينها را ديدم ، ليلا خانم هم از شهر آمده بود ، ايران الملوك را آورده بود بعضى گريه مىكردند بعضى مىخنديدند ، بعد آمدم بيرون سوار كالسكه شده رانديم براى دوشان‌تپه وارد باغ شديم زه فواره ميان باغ دررفته بود ، معمار دوشان‌تپه وسط خيابان را كنده بود ، چاه كنده بود كه فواره را درست كنند ، باغ صفايى نداشت رفتم بالا قدرى دراز كشيدم ، خوابيدم باز برخاستم چاى عصرانه خورديم يك ساعت به غروب مانده سوار كالسكه شده آمديم عشرت‌آباد وارد اندرون شديم همان اشخاصى كه ديده بودم همه بودند ، امين اقدس صبح رفته بود شاهزاده عبد العظيم آمد ، يك فيروزه داشتم دادم برد دوباره شهر كه فيروزه را بگذارد خزانه . عروس زهرا خانم را همراه خودش آورده بود وقتى وارد شديم عزت الدوله و افسر الدوله و عفت السلطنه و منير السلطنه و سرور الدوله اينها هركدام به نوبه آمدند ، وداع كردند و اشك ريختند و گريه كردند و يكىيكى مرخص شدند رفتند